
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:3 توسط یه فقیر |
یا حبیب الباکین کمی از بحر طویلی که کمی نیمائیست یک یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشهء فرهاد صدا زد :نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست. دو چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم. سه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:34 توسط یه فقیر |
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:8 توسط یه فقیر |
باد گيسوي خدايان را پريشان كرده بود
عشق را آواره ي دشت و بيابان كرده بود
شهرها، دروازه ها، آهنگ جان كندن زدند
رفتني ها هم دم از ماندن زدند
مردم شب را عبادت بود، معبودي نبود
روح عصيان شياطين بود، موعودي نبود
محو شد تقويم در شب هاي بي اندازه هم
خيره شد تاريخ بر هنگامه هاي تازه هم
هر چه هست و نيست را در خويش از دم كشته اي
من خودم را روبه روي چشم هايم كشته ام
اي حرير ابرهاي آسمان پيراهنت
محور چرخيدن خورشيد چشم روشنت
رد چشمان تو را شب كهكشاني مي كنند
واژه ها در شعر لبخندت تباني مي كنند
ماه من خورشيدها محو گريبانت شدند
ماه من خورشيدها بدجور حيرانت شدند
ساغر از معبود آوردند، عابد رقص كرد
شاعر ازميخانه تا محراب مسجد رقص كرد
چشم هاي خيره ام با جاده ها سر مي كنند
فال ها اين قصه را هر شب مكرر مي كنند
«يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور»
عمق دشواريست آسان ضجه خواهم زد تو را
تا ابد تا حد امكان ضجه خواهم زد تو را
لحظه ها آبستن يك اتفاق تازه اند
آسمان ها زاده هايي از محاق تازه اند
انتظارت خواستنداز چشممان پنهان شود
روزهاي دوريت پيراهن عثمان شود
بايد از هفتاد خوان آب و آتش بگذري
عشق اعجازت شود موسي سياوش بگذري
نعره ي ارابه ي شوم شياطين مي رسد
اين صداي از اعماق آمين مي رسد
گوش ها ازهاي و هوي طبل خوكان پر شده است
مردمان شهرخدا از دستمان دلخور شده است
چشمهاتان را به روي اين حقيقت وا كنيد
اشك هاي قطره قطره مانده را دريا كنيد
آسمان درآسمان، چاهي ندارم جز خودم
در سكوت جاده همراهي ندارم جز خودم
من تني هستم كه سرهاي فراوان ديده ام
با فريبي نيزه را بر روي قرآن ديده ام
هر چه هست و نيست را رد خويش از دم كشته ام
من خودم را روبه روي چشم هايم كشته ام
از سرم بيرون بيا اي حسن ناآرام، شعر
اي سكوت سركش اي خون خوار خوناشام شعر
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 5:24 توسط یه فقیر |
وقتي سكوت ِ دهكده فرياد مي شود تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن با اين غزل ، به مـُلك ِ سليمان رسيده ام اي ابروان ِوحشــي ِتو لشكر ِ مغول! در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است
تاريخ ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
تا كي به اهل ِ دهكده بيداد مي شود؟
موسي ، دل ِ من است كه نوزاد مي شود
اين مرد ِ خسته ، همسفر ِ باد مي شود
پس كي دل ِ خراب ِ من ، آباد مي شود؟
آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:17 توسط یه فقیر |
تازه وقتی میشکافی میبینی!
کار از شکاف گذشته ...!
***** 
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:6 توسط یه فقیر |
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:32 توسط یه فقیر |
به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را
نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را
رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را
ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را
من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!
به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را
دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را
گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 4:29 توسط یه فقیر |
در آسمان غزل عاشقانه بال زدم به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم در انزوای خودم با تو عالمی دارم به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم کتاب حافظم از دست من کلافه شدست چقدر آمدنت را چقدر فال زدم غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست همان شبی که برایش تورا مثال زدم غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:58 توسط یه فقیر |
به نام عشق روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟ آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:2 توسط یه فقیر |
بسمه تعالي هر بار از سوزش سينه ام، فهميده ام كه خسته شده اي از من ...
. . . كافي است كمي خسته شوي كافي است كمي بايستي ! ------------------- بزك نمير بهار مياد، خمبزه با خيار مياد !
امسال نيز یکسره سهم شما بهار ما را در این زمانه چه کاریست با بهار ؟ از پشت شیشه های کدر مات مانده ام کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار ؟ حتی تراز حافظه گل گرفته اند ای مثل من غریب در این روزها ، بهار! دیشب هوایی تو شدم باز این غزل صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند رقصی در این میانه بماناد تا بهار
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شبها در سینهام میدوی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 6:21 توسط یه فقیر |
منی که دست پدر خویش نمی بوسیدم .... ای کاش .. آن شه طوس مرا میخواند به پابوسی خویش الهي !
گاه مي گوئي كه فرود آي وگاه گوئي كه گريز
گاه فرمايي كه بيا و گاه گويي كه پرهيز
خدايا نشان قربت اين است يا محض رستاخيز؟
هرگز بشارت نديدم تهديد آميز
اي مهربان بردبار
اي لطيف و نيك يار
آمدم به درگاه خواهي به ناز دار و خواهي خوار.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:45 توسط یه فقیر |
گویند که دوزخی بود عاشق و مست،
قولي است خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود، فرداست بهشت همچون كف دست با این همه مستی ز تو هشیار تریم
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم ،
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان ،
انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است ،
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ،
آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند ،
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند ،
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت ،
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ،
سر مست شد این جهان هستی را ساخت
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من .من که تر هستم به تو چه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:6 توسط یه فقیر |
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
با عرض سلام و تبریک بمناسبت ایام دهه فجر ..
نمایشگاه آثار خوشنویسی و تذهیب
شروع : ۱۵/۱۱/۸۷ الی ۲۲/۱۱/۸۷ بعداز ظهرها از ساعت ۱۷ الی ۲۰
جهت اطلاعات بیشترو یا خرید بعضی از آثارخوشنویسی یا تذهیب . با همراه ذیل تماس یا پیامک ارسال فرمائید ...
۰۹۳۵۵۰۳۹۵۰۷
( برای دیدن بخشی از آثار به بلاگ ذیل مراجعه فرمائید .)
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 3:11 توسط یه فقیر |
اللهم عجل فرج مولانا المهدی (عج) برای سلامتی و فرج ارباب غریبم .. برای شفای همه ی بیماران ... برای رفع حاجات همه ی گرفتار ها .... (سوره ی یس )
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 4:53 توسط یه فقیر |
قد تموم ستاره ها ! ----------------- هرگز نخواستم كه بگويم تو را چه قدر عاشق شدم ؟ چه وقت ؟ چگونه ؟ چرا ؟ چه قدر ؟ هرگز نخواستم كه بگويم نگاه تو از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر من را شكست،ساخت، شكست و دوباره ساخت من را چرا شكست ؟ چرا ساخت ؟ يا چه قدر ... ؟ هرگز نخواستم به تو عادت كنم ولي عادت نبود حسي از آن ابتدا ، چه قدر مانند پيچكي كه بپيچد به روح من ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند اينجا فرشته ها كه بداني خدا چه قدر خوبست با تو با همه بي وفائيت قلبم گرفته است، نپرس از كجا ؟ چه قدر ؟ قلبم گرفته است ، سرم گيج مي رود هرگز نخواستم كه بداني تو را چه قدر...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 2:44 توسط یه فقیر |
ممنوع منم ممنوع نيستي كه بچينمت
اين جا هم كه بهشت نيست
تا گناه مادر را
تكرار كنم
… رنگ صلح چشمهايت
دهان تنهاييام را
آب مياندازد
به شاخهات نرسيده ، ميلغزم
هميشه لغزيدن
بهانهي خوبي است
براي فشردن دستي كه دوستش داري !
وسوسهي چيدن
رها نكرد ؛
رهايت نميكند …
بچين !
ممنوع منم كه بچينيام !
فاطمه روزبهاني
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:30 توسط یه فقیر |
قد تموم ستاره ها ! ----------------- هرگز نخواستم كه بگويم تو را چه قدر عاشق شدم ؟ چه وقت ؟ چگونه ؟ چرا ؟ چه قدر ؟ هرگز نخواستم كه بگويم نگاه تو از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر من را شكست،ساخت، شكست و دوباره ساخت من را چرا شكست ؟ چرا ساخت ؟ يا چه قدر ... ؟ هرگز نخواستم به تو عادت كنم ولي عادت نبود حسي از آن ابتدا ، چه قدر مانند پيچكي كه بپيچد به روح من ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند اينجا فرشته ها كه بداني خدا چه قدر خوبست با تو با همه بي وفائيت قلبم گرفته است، نپرس از كجا ؟ چه قدر ؟ قلبم گرفته است ، سرم گيج مي رود هرگز نخواستم كه بداني تو را چه قدر...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:56 توسط یه فقیر |
بسمه تعالي گر سر صلح داري اينك دل / ور سر جنگ داري اينك جان
چشم هايش ، مخروط واژگونه ي خشماخونند ! -------------------------- گاهي اوقات چشم ها پيام آور شادي اند، گاه نه ! و اين روز ها پيامشان خشم و نفرت است ! باور كنيد من لايق اين همه محبت نيستم !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:57 توسط یه فقیر |
شاعر بياوريد ، نه شاعران معاصر ، مضمون فراهم است ! --------------------------------------------------------- این بار گاه کیست که کیهان در آن گم است میزان در آن معطل و کیوان در آن گم است اینجا مگر کجاست که تنها نه انس و جان عقل تمام عالم امکان در آن گم است شاید چنین که غلغله آدم و پری است انگشتر و نگین سلیمان در آن گم است اینسان که گونه تر شود از اشک شوق خلق شور و نشور شرشر باران در آن گم است بوی گلاب قمصر کاشان غریبه است در این مکان که روضه رضوان در آن گم است خضر نبی به ساحت آن غبطه می برد اینجا که آب چشمه حیوان در آن گم است گر گویمش که کعبه دیگر غریب نیست بیت المقدسی که خراسان در آن گم است
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:59 توسط یه فقیر |
بسمه تعالي در وحشت خويش گم گشته ام گم / وحشي نزيد ميان مردم
انديشيدن آزارم مي دهد و ناچار از اندیشیدن ! خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،روی تو را کاشکی می ديدم. شانه بالا زدنت را، - بی قيد - و تکان دادن دستت که، - مهم نيست زياد - و تکان دادن سر را که، - عجيب! عاقبت مرد؟ - افسوس! - کاشکی می ديدم! من به خود می گويم: "چه کسی باور کرد، جنگلِ جانِ مرا، آتشِ عشقِ تو خاکستر کرد؟"
--------------------------------------------
گاه می انديشم،
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:51 توسط یه فقیر |
من ! بیم فاسد شدنم می رود ! ------------------------- سوخت تنهايي مرا اي بي وفا وقتست وقت گر شبي خواهي شدن مهمان ما وقتست وقت تا نپوشيده است چشم از زندگي يعقوب ما گر به كنعان خواهي آمد اي صبا وقتست وقت در چنين وقتي كه ما از خويش بيرون رفته ايم گر درآيي از در صلح و صفا وقتست وقت سوزن بي دست و پا سر رشته را گم كرده است جذبه اي گر داري اي آهنربا وقتست وقت جان ز لب بر فكر دامن بر كمر پيچيدنست گر حلالي خواهي از بيمار ما وقتست وقت گر حقوق آشنايي را رعايت مي كني عمر چندان نيست اي نا آشنا وقتست وقت دستم از سر رشته اميد ها كوته شده است گر بدستم مي دهي زلف دوتا وقتست وقت بر سر بالين بيماران درد انتظار گر رساني خويش را اي نا رسا وقتست وقت گشت چشم استخوان ما سفيد از انتظار ميگشايي گر پر و بال اي هما وقتست وقت دست دامن گير و پاي رفتنش زين در نماند رحم كن بر صائب بي دست و پا وقتست وقت صائب تبريزي
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:25 توسط یه فقیر |
----------------------- آینه را به دهانم نزدیک می کنم می پرسد دندانت ؟ می گویم نفسم !این روزها که می گذرد شادم ، باور کنید !
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:37 توسط یه فقیر |
هر جمعه به جاده آبی نگاه می کنم و در انتظار قاصدکی می نشینم که قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد، گامهای استوار و دستهای سبزت را. اگر بیایی، چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم کرد. تو می آیی و در هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی کاشت و قاصدکی را آزاد خواهی کرد. تو می آیی و روی هر درخت پر شکوه لانه ای از امید برای کبوتران غریب خواهی ساخت. صدای تو، بغض فضا را می شکافد. فضای مه آلودی که قلب چکاوکها را از هر شاخه درختش آویزان کرده اند. تو با دستهایت بر قلبهای شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت:" به نام خدای امیدها"! مولا..... دیگر بس است این سوز طاقت سوز هجران.
تو می آیی !!!!!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 3:5 توسط یه فقیر |
دستم بگیر ای هیجان همیشگی تا سر کنم به سفره نان همیشگی قدری سریعتر به خدا دیر می شود این دست با مرور زمان پیر می شود پاییز می رود و منم فصل سوخته این آخرین نشانه یک نسل سوخته این روزها گرفته دلم از تو ،از خودم یک روز نعره می زنم آری که این منم من شاعری که در تو نمودی نداشتم از من بهار خواسته بودی ، نداشتم با این حساب مرد تو آواره می شود این سیم آخر است نگو پاره می شود هی پیش می روم هدفم ساحل است نیست هی جار می زنم که خدا عادل است نیست آخر به من چه اگر آدم اشتباه کرد در چشم های آبی حوا نگاه کرد حوا ویار داشت دلش در هوای سیب آدم تمام زندگیش شد فدای سیب در این میان گناه من بی نشانه چیست؟ تصمیم ناخدای جهان عادلانه نیست کم کم به مرز کفر تو نزدیک می شوم اصلا درست مثل تو لائیک می شوم با این حساب مرد تو آواره می شود این سیم آخرست نگو پاره می شود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 7:4 توسط یه فقیر |
سلام ...... اینارو یکی از دوستانم برام فرستاد..... خدای عــزیز .فردا میام تو کوچه بهت کفـشهای جدیــدم نشـــون می دم .(زهراسادات) خدایا روزهایی که تو میری تعطیلات کی به جات کار می کنه ؟ ( خانوم فاطمه ) خدایا نگران من نباش من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم . ( محی الدین ) من منتظر بهارم اما هنوز نیامده لطفا فراموش نکن . ( سید مهدی ) خدایا چه کسی دور کشورها خط می کشه ؟ (سید محمدحسین) خدای خوبم دوستت دارم .قد یه دنیا ...... ( مریم )
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:56 توسط یه فقیر |
من يک جزيره بوده ام از عشق تا جنون ساحل ترين کرانه برای عبور خون يک بی کرانه وسعت دريای درد بود از مرز اين جزيره متروک تا جنون تقسيم عادلانه جغرافيای صبر از اين جزيره ساخته يک کوه تا کنون تقديم عاشقانه دريا به آسمان اين راز انتظار، همين سقف بی ستون با جذر انتظار و با مد يک حضور يک سيزده ستاره و يک ماه با شگون درياست راه ماه، همين جا کنار ما ما هم همان جزيره کوچک، همان سکون 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:8 توسط یه فقیر |
گفتم اين غم به خداوند بگويم... نيستي كم ! نه از آيينه نه حتی از ماه به تمناي تو دريا شده ام ! گر چه يكي است گفتم اين غم به خداوند بگويم ، ديدم صحبتي نيست ! اگر هم گله اي هست از اوست فاضل نظري
كه ز ديدار تو ديوانه ترم تا از ماه
من محال است به ديدار تو قانع باشم
كي پلنگي شده راضي به تماشا از ماه
سهم يك كاسه ي آب و دل دريا از ماه
كه خداوند جدا كرده زمين را از ماه
مي توانيم برنجيم مگر ما از ماه !
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:12 توسط یه فقیر |
نانوا هم جوش شيرين مي زند ، بيچاره فرهاد ! --------------------------- از گذشته ، حال و آينده گذشته را انتخاب مي كنم چرا كه حالي ندارم كه به آن دل خوش كنم ، از آن بدتر اميد به آينده . . . اما گذشته ... !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:47 توسط یه فقیر |
ای خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم * ! --------------------
چقدر تلخ است
این که باغبان باشی
این که گلت را با هزار امید و آرزو
پرورانده باشی
و تنها
پرپر شدن گلت را
به نظاره بنشینی
و چاره ای جز
افسوس و آه
برای تو نمانده باشد !
آه ه ه ه ه ...
--------------------
* جمله آبی یکی از آهنگ های محسن نامجو ست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:45 توسط یه فقیر |