من ! بیم فاسد شدنم می رود ! ------------------------- سوخت تنهايي مرا اي بي وفا وقتست وقت گر شبي خواهي شدن مهمان ما وقتست وقت تا نپوشيده است چشم از زندگي يعقوب ما گر به كنعان خواهي آمد اي صبا وقتست وقت در چنين وقتي كه ما از خويش بيرون رفته ايم گر درآيي از در صلح و صفا وقتست وقت سوزن بي دست و پا سر رشته را گم كرده است جذبه اي گر داري اي آهنربا وقتست وقت جان ز لب بر فكر دامن بر كمر پيچيدنست گر حلالي خواهي از بيمار ما وقتست وقت گر حقوق آشنايي را رعايت مي كني عمر چندان نيست اي نا آشنا وقتست وقت دستم از سر رشته اميد ها كوته شده است گر بدستم مي دهي زلف دوتا وقتست وقت بر سر بالين بيماران درد انتظار گر رساني خويش را اي نا رسا وقتست وقت گشت چشم استخوان ما سفيد از انتظار ميگشايي گر پر و بال اي هما وقتست وقت دست دامن گير و پاي رفتنش زين در نماند رحم كن بر صائب بي دست و پا وقتست وقت صائب تبريزي
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:25 توسط یه فقیر |
----------------------- آینه را به دهانم نزدیک می کنم می پرسد دندانت ؟ می گویم نفسم !این روزها که می گذرد شادم ، باور کنید !
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:37 توسط یه فقیر |
هر جمعه به جاده آبی نگاه می کنم و در انتظار قاصدکی می نشینم که قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد، گامهای استوار و دستهای سبزت را. اگر بیایی، چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم کرد. تو می آیی و در هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی کاشت و قاصدکی را آزاد خواهی کرد. تو می آیی و روی هر درخت پر شکوه لانه ای از امید برای کبوتران غریب خواهی ساخت. صدای تو، بغض فضا را می شکافد. فضای مه آلودی که قلب چکاوکها را از هر شاخه درختش آویزان کرده اند. تو با دستهایت بر قلبهای شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت:" به نام خدای امیدها"! مولا..... دیگر بس است این سوز طاقت سوز هجران.
تو می آیی !!!!!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 3:5 توسط یه فقیر |
دستم بگیر ای هیجان همیشگی تا سر کنم به سفره نان همیشگی قدری سریعتر به خدا دیر می شود این دست با مرور زمان پیر می شود پاییز می رود و منم فصل سوخته این آخرین نشانه یک نسل سوخته این روزها گرفته دلم از تو ،از خودم یک روز نعره می زنم آری که این منم من شاعری که در تو نمودی نداشتم از من بهار خواسته بودی ، نداشتم با این حساب مرد تو آواره می شود این سیم آخر است نگو پاره می شود هی پیش می روم هدفم ساحل است نیست هی جار می زنم که خدا عادل است نیست آخر به من چه اگر آدم اشتباه کرد در چشم های آبی حوا نگاه کرد حوا ویار داشت دلش در هوای سیب آدم تمام زندگیش شد فدای سیب در این میان گناه من بی نشانه چیست؟ تصمیم ناخدای جهان عادلانه نیست کم کم به مرز کفر تو نزدیک می شوم اصلا درست مثل تو لائیک می شوم با این حساب مرد تو آواره می شود این سیم آخرست نگو پاره می شود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 7:4 توسط یه فقیر |
سلام ...... اینارو یکی از دوستانم برام فرستاد..... خدای عــزیز .فردا میام تو کوچه بهت کفـشهای جدیــدم نشـــون می دم .(زهراسادات) خدایا روزهایی که تو میری تعطیلات کی به جات کار می کنه ؟ ( خانوم فاطمه ) خدایا نگران من نباش من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم . ( محی الدین ) من منتظر بهارم اما هنوز نیامده لطفا فراموش نکن . ( سید مهدی ) خدایا چه کسی دور کشورها خط می کشه ؟ (سید محمدحسین) خدای خوبم دوستت دارم .قد یه دنیا ...... ( مریم )
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:56 توسط یه فقیر |
من يک جزيره بوده ام از عشق تا جنون ساحل ترين کرانه برای عبور خون يک بی کرانه وسعت دريای درد بود از مرز اين جزيره متروک تا جنون تقسيم عادلانه جغرافيای صبر از اين جزيره ساخته يک کوه تا کنون تقديم عاشقانه دريا به آسمان اين راز انتظار، همين سقف بی ستون با جذر انتظار و با مد يک حضور يک سيزده ستاره و يک ماه با شگون درياست راه ماه، همين جا کنار ما ما هم همان جزيره کوچک، همان سکون 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:8 توسط یه فقیر |
گفتم اين غم به خداوند بگويم... نيستي كم ! نه از آيينه نه حتی از ماه به تمناي تو دريا شده ام ! گر چه يكي است گفتم اين غم به خداوند بگويم ، ديدم صحبتي نيست ! اگر هم گله اي هست از اوست فاضل نظري
كه ز ديدار تو ديوانه ترم تا از ماه
من محال است به ديدار تو قانع باشم
كي پلنگي شده راضي به تماشا از ماه
سهم يك كاسه ي آب و دل دريا از ماه
كه خداوند جدا كرده زمين را از ماه
مي توانيم برنجيم مگر ما از ماه !
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:12 توسط یه فقیر |
نانوا هم جوش شيرين مي زند ، بيچاره فرهاد ! --------------------------- از گذشته ، حال و آينده گذشته را انتخاب مي كنم چرا كه حالي ندارم كه به آن دل خوش كنم ، از آن بدتر اميد به آينده . . . اما گذشته ... !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:47 توسط یه فقیر |
ای خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم * ! --------------------
چقدر تلخ است
این که باغبان باشی
این که گلت را با هزار امید و آرزو
پرورانده باشی
و تنها
پرپر شدن گلت را
به نظاره بنشینی
و چاره ای جز
افسوس و آه
برای تو نمانده باشد !
آه ه ه ه ه ...
--------------------
* جمله آبی یکی از آهنگ های محسن نامجو ست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:45 توسط یه فقیر |
محرم شروع شد ، فقط همين ! در فكر آن گودالم كه خون تو را مكيده است هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم در حضيض هم ميتوان عزيز بود
-----------------
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:14 توسط یه فقیر |
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 4:19 توسط یه فقیر |

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:3 توسط یه فقیر |
تقديم به حسين (ع) با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد « سيد حميد برقعي »![]()
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:19 توسط یه فقیر |
| ||||||